دوستان عزیز من خیلی وقت بود آپ نکرده بودم حالا یه سری چیزا مثل
عکس.اهنگ و ....
اگه ممکنه راهنماییم کنید.
ممنونم
التماس دعا![]()
امروز آرزوهاتونو روی باله فرشته ها بزارید و تا رسیدنشون به آسمان دعا کنیدصدای عجابت که به دلتون رسید ما رو هم دعا کنید.
عیدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک![]()
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
![]()
التماس دعا
چقدر تنهام و دل تنگم.

رفتم ای نا مهربان
از منه آزرده دل
کی دگر بینینشان
رفتم که رفتم
![]()
التماس دعا
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی هر مشکلی بود
همه چیز خوب بود.
همه چیز شیرین.
هر روز ساعت ۵ قرارمون بود. زیره درخت کاج . کناره بید مجنون.با یه سبد رز سرخ.همیشه از من زود تر اونجا ایستاده بود.تا میدیدمش شیطنطام گل می کرد.خودم می گفتم و خودمم می خندیدم.و اون فقط نگام میکرد.چشم ازم بر نمی داشت . اون فقط نگاه میکردو با چشاش با من حرف میزد.تا حالا صداشو نشنیده بودم.یه روز بهش گفتم آخه مگه زبون نداری.یه چیزی بگو.بازم هیچی نگفت. خیلی کلافه شده بودم.به خانه آمدم .فردای آن روزبه جای فرهاد خواهرش را دیدم.ترسیده بودم.جلو آمد. من حضور فرهاد را حس می کردم . اما....
خواهره فرهاد از یه رازه کهنه سخن گفت.رازه سکوت فرهاد....
فرهاد در کودکی بر اثر ضربه سیلی هایی که از پدرش خورده بود نا شنوا شده بود.
نه....
باورم نمیشد.
به خانه آمدم.اشک را فریاد میزدم.و فرهاد یا نگاه اشک بارش از پشت درختان مرا همراهی می کرد.دیگر نرفتم. هر روزساعت۵ برایم پر بود از سکوت....و ساعت۶ یک شاخه رز سرخ پشت در.من در سکوت غرق شده بودم.
شبی دلم قرار نداشت. باران تندی می بارید. با صدای رعد و برق صدای جیغ زنی را شنیدم.به طرف در حیات دویم.خواهر فرهاد بود . فرهاد پشت دره ما روی زمین افتاده بود.خواهرش تا مرا دید با طرفم حمله کرد. به زمین کناره فرهاد افتادم.دستش را بلند کرد تا به من سیلی بزند اما فرهاد صورتش را جلو آورد و.....
هر سه با صدای بلند فریاد زنان گریه می کردیم.خواهرم مرا به خانه آورد.چند روز بعد فرهاد برای معالجه راهیه آلمان شد.هر روز برایش نامه مینوشتم اما حتی یک بار هم جوابی نیامد.
فرا رسید روزی که فرهاد به ایران یازگشت....
با سبدی گل سرخ به فرودگاه رفتم.....
فرهاد را دیدم......
سبد گل از دستم اوفتادبا دیدن سبدی که در دستش بود. گویی من دیر رسیده بود.
فرهاد در میان جمعیت چشمان معصومش در جستجوی من بود و من در آن میان گم شدم.
چند روز بعد دوست صمیمی فرهاد با گل و شیرینی به خانه ما آمد....
با دیدنه کارت عروسی فرهاد با پری وش به او جواب + دادم.
به شدت ابراز علاقه می کرد.بی عشق تن به ازدواج دادم .
آری بی عشق شروع شد اما با عشق به پایان رسید.
سالیان سال گذشت .....
روزی که بر سره مزاره شوهرم رفته بودم.دستی شاخه گلی سرخ را .....
بلند شدم .
به صورتش نگاه کردم.
فرهاد بود.
لب به سخن گشود.و گفت که خواهرش نامه ها را نمیرسانده و.....
از من خواست تا ادامه سفر زندگی را با او همسفر باشم.
لبخنده سردی زدم.
و به راهه خود ادامه دادم.....
التماس دعا
بداده و نداده و گرفته ات شکر ![]()
که داده ات نعمت و نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان ![]()
پروردگارا ![]()
آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از ![]()
بین مبرتا مبادا از روزی خواهان تو روزی بخواهم و از آفریده های ![]()
بد کردارت طلب مهربانی کنم و در حالتی قرار گیرم که به
تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازمو از کسی ![]()
که مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم